يكى از برادرامون نصيحت كردن كه به كسى نگيم كافر حتى اگه يه نفر خودشو كافر معرفى كرد!
حالا من اينجا سؤال يه مهمانى كه هر از چند گاهى سؤالى مى ذاره و غيبش مى زنه را مى ذارم و درباره ش حرف مى زنم.
بالآخره خدا میبخشد کسی را که مؤمنی را عمدا بکشد یا نه؟
...ومن یقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و أعد له عذابا عظیما
النساء 4: 93-92
... وهرکس مؤمنی را بعمد بکشد مجازات او آتش جهنم است که درآن جاوید معذب خواهد بود و خدا براو خشم ولعن کند و عذابی بسیار شدید مهیا سازد!
الذین لا یدعون مع الله إلها آخر و لا یقتلون النفس التی حرم الله إلا بالحق ولا یزنون و من یفعل ذلک یلق أثاما یضاعف له العذاب یوم القیامه... إلا من تاب و آمن و عمل صالحا فأولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفورا رحیما
الفرقان 25: 70-68
مؤمنان آنانی هستند که با خدای یکتا کسی را شریک نمی خوانند و نفس محرمی را که خدا حرام کرده بقتل نمیرسانند مگر بحق و هرگز گرد عمل زنا نمیگردند که هرکه را اینعمل را کند کیفرش را خواهد یافت و عذابش در قیامت مضاعف شود و با ذلت و خواری در دوزخ مخلد گردد مگرآن کسانی که از گناه توبه کنند و با ایمان بخدا عمل صالح بجای آرند پس خدا گناهان آنها را به ثواب مبدل گرداند که خداوند در حق بندگان بسیار آمرزنده و مهربانست.
در آیه نخست خدا کسی را که مؤمنی را به قتل برساند نمی بخشد و سرانجام او جهنمی است که در آن جاودان می ماند, اما در دومی واژه مگر آنانی که توبه کنند خدا بدیهای آنان را به ثواب و نیکی تبدیل می کند را می بینیم که با این روش هرکس که نفسی را که خدا قتلش را حرام کرده میتواند بکشد و پس از آن با توبه کردن خدا گناه او را به ثواب تبدیل خواهد کرد!
امام ابوالاعلی مودودی یکی از متفکران و آزاد اندیشان پاکستانی در رابطه با تفسیر آیه ی مبارکه ی (ان الدین عند الله الاسلام ) نظرات جالبی عنوان داشته اند .
در تفسیر دو کلمه ی دین و اسلام :
« ان الدین عند الله الاسلام »
با این آیه است که قرآن تمامی جامعه ی بشری را به نظام زندگانی پیشنهادی خود دعوت می کند . بیانی است پر اهمیت و دارای حقیقتی الهی و مقدس که در این نوشته ی مختصر به موشکافی جنبه های مختلف آن خواهم پرداخت .
اگر چه در این تحقیق و بررسی امکان بررسی همه ی جزییات ممکن نخواهد بود با این حال سعی می کنم اندکی به روشنگری معنی و مفاد و اهمیت این آیه بپردازم و حدود پذیرش این ادعا را بررسی نمایم .و هم چنین تلاش خواهم کرد تا مفاهیم ضمنی و نیاز پیروی ار این بینش را توضیح دهم . به طور کلی آن چه از معنی این آیه فهمیده می شود این است که دین حق نزد خداوند اسلام است و اسلام تنها روش زندگی است که مورد قبول خداوند می باشد و مفهوم اسلام ، که عموما مورد اعتقاد همه می باشد ، این است که اسلام هم آیینی است مثل دیگر ادیان که حدود 1400 سال پیش در عربستان توسط محمد (ص) پایه گذاری شد .
من عمدا کلمه ی پایه گذاری را به کار بردم زیرا نه تنها غیر مسلمانان بلکه بسیاری از مسلمانان ، که اغلب ایشان تحصیل کرده نیز هستند ، در سخنان و نوشته های خود از حضرت محمد (ص) به عنوان پایه گذار اسلام یاد می کنند .
گویی به زعم ایشان ، اسلام با محمد (ص) آغاز شده است که او پایه گذارش باشد و به همین دلیل است که وقتی غیر مسلمانی به مطالعه در آیات قرآن می پردازد و به آیه مذکور برخورد می کند سبکسرانه از آن می گذرد و چنین می پندارد که درست همانگونه که هر مذهبی خود را تنها سرچشمه ی حقیقت می داند و ادیان دیگری را که ادعای مشابهی دارند منسوخ می شمارند ، قرآن نیز به نفع مذهب پیشنهادی خود بهانه ای ارائه کرده است و نیز وقتی مسلمانی به این جمله می رسد نیاز تعمق جدی درباره ی آن را در خود احساس نمی کند زیرا می داند مذهبی که به آن اشاره شد مذهب خود اوست و آن چه به عنوان دین حق معرفی شده است همانی است که او قبلا به آن ایمان آورده است و اگر اتفاقا قبول کند که باید راجع به این موضوع به تعمق بپردازد معمولا این کار را به صورت نوعی مطالعه ی تطبیقی با ادیان مختلف مثل مسیحیت ، هندوئیسم و بودائیسم و با این قصد که درستی و برتری اسلام را ثابت کند انجام می دهد ولی حقیقت آن است که این نکته به مطالعه و تفکری عمیق تر نیازمند است و بنابراین بهتر است جدی تر و با تعمق بیشتری به بررسی آن پرداخته شود .
معنی دین و اسلام
اجازه بدهید قبل از هر چیز ، تحقیق خود را با فهمیدن معانی دو واژه ی «الدین» و « الاسلام» آغاز کنیم .
در زبان عربی کلمه ی «دین»برای رساندن معانی گوناگون به کار میرود . معانی ذکر شده برای این کلمه عبارتن از:
1) قدرت ، اختیار داری و کنترل 2)اطاعت و تسلیم 3) پادش و عوض 4) روش زندگی ، سلوک و ایدئولوژی
در آیات قرآن معنی چهارم این واژه مورد استفاده قرار گرفته است . به این معنی که کلمه ی «دین» عبارت است از روش زندگی یا گرایش ذهنی و فکری و همچنین طرز رفتار و عملی که یک فرد یا یک جامعه از آن تبعیت کرده و پیروی می نماید . ولی می باید خاطر نشان ساخت واژه ای که قرآن به کار می برد « الدین » است نه فقط « دین » . معنی این دو کلمه بسیار با هم متفاوت است ، درست مثل تفاوت موجود میان دو عبارت « راه همین است » و « این هم راهی است » . ادعای قرآن این نیست که در نظر خداوند اسلام هم روشی برای زندگی است بلکه ادعای آن این است که اسلام تنها روش واقعی زندگی و گرایش صحیح فکری و رفتاری و هم چنین ایدئولوژی زندگی است .
علاوه بر این باید به خاطر سپرد که واژه ی « الدین » آن گونه که در قرآن از آن استفاده می شود ، به هیچ وجه در این معنی محدود به کار برده نمی شود . این کلمه محدود به برخی جنبه های خاص یا محدود به مرحله ای از زندگی نیست بلکه تمامی زندگی بشر را با همه ی کلیت آن را در بر می گیرد . این کلمه تنها اشاره به زندگی شخصی یک فرد ندارد بلکه در عین حال وجود دسته جمعی افراد یعنی آهنگ تمامی جامعه را به عنوان یک کلیت نیز شامل می شود . همچنین این واژه به روش زندگی هیچ ملت یا کشور به خصوص و یا روش رایج در یک دوره ی خاص از تاریخ منحصر نمی شود بلکه شامل روش زندگی برای تمامی بشریت ، در قلمرو فرد و جامعه و در تمامی زمان ها می گردد .
قرآن ادعا نمی کند که اسلام خلاصه واقعی شعائر و مراسم عبادی و عقاید و بینش های ماوراء الطبیعی و یا این که شکل واقعی گرایش مذهبی در اندیشه و عمل برای فرد است ، آن گونه که امروز مذهب در اصطلاح غرب فهمیده می شود حتی نمی گوید که اسلام روش صحیح زندگی برای مردم عربستان یا برای مردم یک کشور خاص یا برای مردمی که مقدم بر یک عصر خاص ( مثلا فرض کنیم عصر انقلاب صنعتی) بوده اند ، می باشد . خیر ! بلکه صریحا برای تمامی نوع انسان فقط یک نوع روش زندگی وجود دارد که در نظر خداوند حق و پسندیده است و آن « الاسلام » است .
حال به بررسی واژه ی « الاسلام » می پردازیم :
در زبان عربی واژه ی اسلام به معنی تسلیم ، تفویض ، قبول بندگی خدا و نیز خود را به کسی سپردن می باشد .
ولی در قرآن ، در آیه ی بالا ، فقط نمی گوید اسلام بلکه می گوید « الاسلام » این واژه نیز اصطلاح خاصی است که قرآن به کار می برد و معنی آن به خاک افتادن در برابر خداوند ، تسلیم و اطاعت از او ، انکار اختیار خود در برابر او و تسلیم کامل در پیشگاه او است .
این پذیرش ، اطاعت ، تسلیم و انکار خود به معنی تسلیم به قوانین طبیعت ، آن گونه که برخی از مردم به اشتباه فهمیده اند ، نیست . حتی اشاره به این مطلب نیست که انسان می باید مطیع چیزی که مشیت یا خشنودی خداوند تلقی می شود و اساسا آن تصور و عقیده ی خود او است ، باشد . آن گونه که برخی دیگر نیز به اشتباه و قاطعانه اظهار می کنند.
از سوی دیگر ، این امر به معنی آن است که انسان می باید راسخانه و محکم به تعلیمات و دلالت هایی که خداوند از طریق پیامبران به او داده است متوجه شود و به دنبال هوی و هوس از راه راست منحرف نگردد . به عبارت دیگر ، گرایش ذهنی و رفتار انسان می باید تابع دستورات خدا و پیامبران او باشد نه طبق گفته ی این و آن . این گونه تسلیم و تفویض است که قرآن آن را به عنوان « الاسلام » توصیف می کند .
این چنین اسلامی در حقیقت مذهب جدیدی نیست که 1400 سال قبل به وسیله ی محمد (ص) پایه گذاری شده باشد ، بلکه واقعیت آن است ، همان اولین لحظه ای که انسان بر روی این کره پدیدار گشت به او گفته شد که تنها روش زندگی و تنها طریق درست حیات برای او « الاسلام » است و بنابراین در قسمت های مختلف جهان و در دوره های گوناگون ، هرکسی که برای هدایت بشر تعیین گردید ، تکیه و تاکید پیام او بدون هیچ گونه تغییری یکسان بود و محمد (ص) نیز سرانجام تمامی بشریت را به سوی همان راه دعوت کرد . بدون شک این امت پیامبران بودند که تعلیمات آن ها را واژگون کردند و از صورت اول انداختند .
مثلا ، معتقدان به حضرت موسی با گذشت زمان و با ترکیب عناصر گوناگون خارجی ، نظامی را تحت عنوان یهودیت از پیش به وجود آوردند و پیروان عیسی مسیح ، نظام دیگری را به نام مسیحیت گسترش دادند و چنین بود عمل پیروان انبیاء دیگر در قسمت های مختلف جهان که اصل هدایت الهی را از بین بردند و آن را به صورتی غیر قابل تشخیص تحریف کردند .
با این حال این حقیقت باقی ماند که روش زندگی و راه و رسمی را که موسی و مسیح و تمامی پیامبران مشهور و یا گمنام ، بشر را بدان دعوت کردند چیزی به جز اسلام نبود .
با توجه به آن چه گفته شد بایستی عرض کرد معنی ادعای قرآن با عباراتی روشن و صریح این است که :
تنها مسیر واقعی برای انسان در زندگی این جهانی تسلیم خود به خدا و پیروی از روش فکری و رفتاری است که او از طریق پیامبرانش نشان داده است.
این تعریف دقیقا همان چیزی است که مقصود قرآن است .
الحمد لله ...
كافرى كه در اين مكان شبهه هاى كفار را برايمان آشكار مى كرد ، اين سؤالش بود :
چگونه محمد از اولین مسلمانان است درحالیکه قرآن ابراهیم و موسی و نوح و عیسی و حواریونی که صدها و هزاران سال پیش از او بوده اند را مسلمان میداند؟
محمد بارها گفته که او اولین مسلمان است:
?قل اني أمرت أن أکون أول من أسلم? (الأنعام 14)
بگو که به من امر شده که اولین شخصی باشم که تسلیم حکم خداست و مسلمان شده
?لا شریک له و بذلک أمرت و أنا أول المسلمین? (الأنعام 163)
اورا شریک نیست و بهمین اخلاص کامل مرا فرمان داده و من اولین کس هستم که مطیع و تسلیم امر خدا میباشم.
جواب:
من اول مسلمين هستم يعنى از اين امت من پيشگام اين أمت و اولين كسى هستم كه اقرار به اين آئين دارم.
(وأنا أول المسلمين)، يقول: وأنا أوّل من أقرَّ وأذْعن وخضع من هذه الأمة لربه بأن ذلك كذلك . (3)
شكى نيست كه دين تمامى انبياء اسلام است زيرا در تمام آيات كتاب الله به اين امر اشاره شده كه انبياء همه مسلم بودند بمانند نوح ابراهيم موسى و ... عليهم السلام.
و اما شريعت هر رسول يا نبي متفاوت بوده است بدينصورت كه با آمدن فرستاده ى بعدى ، شريعتى نسخ و بهترين جايگزين شريعت قبلى مى شده است .
بمانند شريعتى كه توسط رسول الله محمد صلى الله عليه و سلم بر اين أمت بيان شده است و اين كاملترين و ناسخ شريعت هاى سابق است و هرگز تا قيام قيامت نسخ و تبديل نخواهد شد.
الحمد لله على نعمة الإسلام و العقل ...
كافرى در قسمت نظرات سؤالات زيادى را كرده كه به ترتيب اهميت آن به آن جواب مى دهم.
اين سؤال كافر است :
مشرکین دروغ می گویند یا قرآن؟
ولو شاء الله ما أشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ماأنت علیهم بوکیل(الانعام 107)
واگر خدا میخواست آنها را از شرک باز میداشت وما تورا نگهبان آنان قرار ندادیم و تو وکیل آنها نخواهی بود.
سیقول الذین أشرکوا لو شاء الله ما أشرکنا ولا آباءنا ولا حرمنا من شیء کذلک کذب الذین من قبلهم
...الانعام 148
آنان که شرک آوردند خواهند گفت اگر خدا میخواست ما وپدران ما مشرک نمی شدیم و چیزی را حرام نمی کردیم , با این گفتار جاهلانه پیشینیان ایشان نیز پیغمبران را تکذیب میکردند تا آنکه طعم عذاب ما را چشیدند...
دوگانه گویی قرآن هنگامی که مشرکین دروغ می گویند چون گفته قرآن را تکرار کرده اند که "اگر خدا میخواست ما مشرک نمی شدیم" , جالب اینجاست که مشرکین فقط آنچه را که قرآن گفته تکرار می کنند ولی باز هم آنان را به دروغگویی متهم می کند , چنین به نظر می رسد که قرآن خود را دروغگو می نامد. آیا بازهم عده ای فکر می کنند که خدا بسیار باهوش تر از انسان است؟
جواب :
الله در سوره ى انعام آيه ى ۱۰۷ به فرستاده اش تأكيد مى كند كه زياد غم و اندوه بر خود نكشد كه او مسؤول خطاى خطاكاران و شرك مشركان نيست و الله تعالى قادر است جلو شرك آنان را بگيرد.
در اينجا جلوگيرى از شرك مشركان يك نوع اظهار قدرت الهى ست كه جبراً مى تواند هر كائنى را تسليم نمايد همانطور كه جبارانى بمانند نمرود و فرعون را نابود و توحيد را بسط داد و زمين و ملك ظالمان را از آنان گرفت و مؤمنان و اهل توحيد را جايگزين ظالمان و مشركان مى كند.
اما در همين سوره انعام آيه ى ۱۴۸ خداوند ادعاى مشركين را بيان مى دارد كه آنان شرك خود را توجيه مى كنند و آنرا امر الهى مى دانند!
و اين ادعاى آنان به اين معناست كه آنان خدايان خود را شريك الله مى دانستند و ادعا داشتند كه الله تعالى آن شريكان را براى خودش گرفته و آنان را امر كرده تا آن شريكان را عبادت كنند!
و اين همان ادعاى دروغين آنانست !
زيرا الله تعالى خدايان آنان را رد مى كند و در ذكر قوم عاد و فرستاده ى الهى هود عليه السلام مى فرمايد :
قال قد وقع عليكم من ربكم رجسُ و غصب أتجادلونني في أسماءٍ سميتموها أنتم و آبائكم ما نزَل الله بها من سلطان ...
سوره الأعراف - الآية ۷۱
در اين آيه بوضوح از زبان فرستاده ى خدا به مشركان تأكيد شده كه خدايان مشركان فقط نامهايى هستند كه توسط مشركان به آنها قرار داده شده و خداوند سلطه و نشانى به آن خدايان نداده است.
و در اينجا هود عليه السلام از مجادله ى مشركان سخن آورده و اينكه آنان ادعا داشتند كه خدايانشان نزد خداوند عالم داراى شأن و منزلتند و عبادتشان جايز و امرى از سوى خداوند مى دانستند!
و اينجاست كه اين كافر خلط كرده بين ادعاى مشركان بر الوهيت و قدسيت خدايانشان و اينكه خداوند جهان به آن خدايان قدرت و سلطه در تصرف امور مردمان و مخلوقات داده تا مورد عبادت واقع شوند !
و بين سخن خداوند جهان مبنى بر قدرت و سيطره اش بر آن مشركان و خدايانشان و اينكه الله تعالى قادر به شكست و نابودى خدايان و سر افكنده ساختن مشركين مى باشد .
آرى خداوند قدرت جبرى اش بر تمام كائنات مسلط است ولى به انسانها اختيار داده است .
و اينست كه خداوند به فرستاده اش تأكيد مى فرمايد كه :
ولو شاء الله ما أشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ماأنت علیهم بوکیل(الانعام 107)
اى فرستاده ى خدا !
غم مخور كه الله قادر و تواناست تا آنان را جبراً از شرك بازدارد ولى به آنها اختيار داده است و تو بر آنها وكيل و مسؤول شان نيستى كه بر خود سخت گيرى.
از اين كافر مى خواهم در انتهاى هر جوابى به شبهه هايش ، نظر خود را بيان دارد .
در غير اينصورت اين سؤالات او و جوابهاى ما بإذن الله نور راههاى كسانى خواهد شد بدون آنكه او بهره اى برده باشد.
لحظه هاى عمر انسان جرس انذارى ست تا از غفلت و بازى دست برداشته و بسوى حقيقت مخلصانه كوشا باشيم.
اللهم اهدنا و اهد بنا
تو قسمت نظرات يه نفر كه خودشو كافر معرفى كرده بود ، اين سؤالش بود :
بسم الله الرحمن الرحيم
الرحمن . علم القرآن . خلق الإنسان . علمه البيان . الشمس و القمر بحسبان . و النجم و الشجر يسجدان .
سوره الرحمن - آيات ۱-۶
بله اين سوره ديوانه شان كرده است!
يكى از آنان مى گفت : در اينجا الله همه چيز را دو تا دو تا مى بينه و اين دو تا ديدن اساس علمى ندارد !!
حالا بياييد ببينيم اين ديوانگان كه سرشان به ديوار خورده از كدام آيات حرف مى زنند!
الله تعاى (خداوند عالم ) از سجده و عبادت درختان بزرگ و گياهان ريز و سجده ى هر دو مجموعه سخن آورده است و اين تشبيهى زيباست كه :
و النجم و الشجر يسجدان .
يعنى درختان و ريزگياهان نيز هر دو در سجده و عبادتند!
و خطاب به انس و جن دو مخلوق مورد امتحان و اختيار ، مى فرمايد:
فبأي آلاء ربكما تكذبان
و مى فرمايد :
ربُ المشرقين و رب المغربين
پروردگار دو مشرق و دو مغرب
و اين بيانى ست زيبا كه زمين مانند بساطى پهن نيست كه يك مشرق و يك مغرب داشته باشد بلكه از دو مشرق و دو مغرب سخن آورده است.
در اين آيه تأكيد بر اين نيست كه خداوند فقط همين دو مشرق و دو مغرب را دارد و بيشتر ندارد .
زيرا خداوند در كتابش از مشرقها نيز سخن آورده است.
ربٌ السماوات و الأرض و ما بينهما و ربٌ المشارق . سوره الصافات - آيه ۵
فلا أقسم برب المشارق و المغارب إنا لقادرون . سوره المعارج - آيه ۴۰
بمانند آيه اى كه در ذكر حال ساحران فرعون آمده كه آنان بعد از ايمان گفتند:
آمنا برب موسى و هارون.
به پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم !
كه منظور اين نيست كه خداى موسى و هارون ، خداى كسان ديگر يا خداى فرعون نيست!
و يا در آيات فراوانى كه انبياء عليهم السلام ، الله تعالى را با وصف ربي ( پروردگار من ) ياد مى كردند كه اين بدان معنا نيست كه هر كس خداى مخصوص به خودش را دارد كه خداى ديگرى نيست!
آنگاه خداوند عالم از دو مخلوق شگفت آور خودش پرده برداشته و مى فرمايد:
مرج البحرين يلتقيان.
بينهما برزخٌ لا يبغيان.
دو دريايى كه شناخته شده است به هم مى رسند و بين آن دو حاجزى ست كه از طغيان هر كدام بر ديگرى جلوگيرى مى كند.
در اين آيه از دو دريا بصورت مطلق و ناشناس سخن نيامده كه اين حالت را شامل هر دريايى دانيم.
البحرين ، يعنى دو دريا كه متفاوت و هر كدام به خاصيتهاى متفاوت خود ،شناخته شده اند.
و اين آيه دقيقاً مكمل است:
(وَهُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَحْجُورًا) [الفرقان: 53
اين آيه سخن از بهم رسيدن آبهاى شيرين گوارا ( نهرهاى شيرين ) در آبهاى شور شديد ( درياها و اقيانوسها كه نمكهاى زيادى دارند تا جايى كه يك متر مكعب آب دريا ۳۵ كيلو گرام نمك دارد و اينست كه الله تعالى از آن با وصف مِلْحٌ أُجَاجٌ ياد فرموده است!
محل آميخته شدن نهرهاى شيرين با درياها و اقيانوسهاى شور از مهم ترين اكتشافات علمى ست زيرا در منطقه ى برخورد دو نوع آب ، منطقه اى ست بمانند حجر يا اتاق كه خاصيت آن كاملاً از دو نوع آب متفاوت و حتى خاصيت زيستى حيوانات و موجودات زنده ى آن بمانند نهر و دريا نيستند.
و در اين منطقه ، كه مانند ديوارى ست بين دو آب شيرين و شور ، از مخلوط شدن دو آب جلوگيرى مى شود !
به اين منطقه ى برزخ آبى ، Estuary گفته مى شود.
بقيه ى مطلب را در اينجا متابعه كنيد :
آنگاه الله تعالى از نعمت هاى بهشتى و باغهاى بهشتى كه بصورتى زيبا و زوج زوج زينت داده شده ، سخن آورده است:
وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ (46)
ذَوَاتَا أَفْنَانٍ (48)
فِيهِمَا عَيْنَانِ تَجْرِيَانِ (50)
فِيهِمَا مِن كُلِّ فَاكِهَةٍ زَوْجَانِ (52)
براى پرهيزگاران باغهاى بهشتى دو گانه كه درآن دو باغ دو نهر جارى شده است.
و در آن باغها از هر ميوه اى دو زوج خلق شده است و اينست كه آفرينش بهشت و بهشتيان در نهايت زيبايى و نظم ، در اين سوره ى مبارك با نغمه اى شيرين و آهنگى منسجم و ملايم آشكار شده است.
كسانى كه راهى بسوى ايمان نيافتند به آفرينشى كه توسط خداوند صورت يافته ، اعتراض كردند !
عاجزانه گفتند: يعنى چه ازهر باغى دو تا آفريده و دو نهر در آن جارى ساخته و از هر ميوه اى نيز دو زوج آفريده است!؟
خيلى مخلصانه مى گويم:
اين خلقت خدايمان است كه هر خلقى و خلقتى با اراده و قدرت اوست و اوست كه اين تقدير منظم را بوجود آورده است و بشارتش را به ما رسانده تا آرزوى رسيدن بدان در دل و جان بپرورانيم !
الهي
ما به بهشت و زيبايى هاى آن ايمان آورديم و به شيرينى نهرهاى جارى شده در آنها و به آسايشى كه ساكنان آن به آن خواهند رسيد !
الهي
ما را از آنهمه لطف و رحمتت محروم مگردان و ما را با ساكنان خوش نشين آن ديار جاويد با صفا همنشين فرما.
آمين
آیا خداوند قدیر است؟
بحثی دیگر که در سایت افشا در ادامه ی اثبات عدم وجود خداوند مطرح شده است بحث صفات پروردگار است . در این جا لازم می بینم توضیحی ولو کوتاه در رابطه با صفات پروردگار داده شود تا به ادامه ی بحث بپردازیم :
صفات معنوی
شرح اجمالی: عالم که دارای چنین نظام استوار و منظم و شکلی بدیع و کاری متقن است باید خالق آن متصف به صفات مذکور باشد . دلیل آن :
اولا به طور کلی ، این است که :
اگر خالق عالم متصف به این صفات نباشند ، باید ضد آن ها را دارا باشد و هرگاه این اضداد برای او ثابت شد لازمه اش این است که یا جهان مشهود وجود نداشته باشد و یا این که حرکت افلاک و نظام و توازن آن دچار خلل و نقص شود در حالی که هر دو فرض خلاف واقعیت اند .
گذشته از این خالق متصف به صفات کمال باشد – در حالی که این اضداد صفات نقص اند – و اگر خالق متصف به آن ها باشد مستلزم آن است که متصف به نقصان باشد و آن نیز محال است ( زیرا چنین ناقصی نمی تواند خالق این کمالات باشد )
ثانیا دلیل آن ها به صورت علی حده و خاص ( که در ادامه بیان خواهند شد)
سایت افشا ابتدا تعریف قدیر بودن را برای خود بیان کرده (موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب یک کار باشد، الف بتواند ب را انجام دهد.) ( سپس در مطلبی عنوان داشته است که خداوند قدیر نیست) . البته شایان ذکر است که این سایت ابتدا به امر محالات اشاره کرده است و سپس قدیر بودن پروردگار را با آن نفی کرده است . توجه کنید:
« اگر شخصی یا کتابی بگوید قدیر بودن به معنی این است که موجود قدیر همه کارها را میتواند انجام بدهد، او در واقع گفته است که آن شخص میتواند کارهای محال را انجام دهد، در حالی که کار محال انجام شدنی نیست،»
پاسخ به این ادعا کاملا روشن و واضح است :
ابتدا لازم می بینم دلیلی عقلی بر اثبات صفت قدرت را بیان کنم .
آفرینش این جهان و انواع موجودات با شکوه آن ، از حیوان و نبات و انواع معادن که عقل ها را ناتوان و افمار را غرق شگفتی و حیرت می کند دلیل بر وجود خدایی است که از هر نقص منزه است ، پس محال است که آفریننده ی آن ها فاقد قدرت باشد زیرا ناتوان نمی تواند عهده دار خود باشد تا چه رسد به دیگران و قابل تصور نیست که مخلوقاتی که دارای توان و قدرتند را خالقی آفریده باشد که خود فاقد قدرت است .
اکنون بحث مورد نظر:
کارهای محال خود دارای تعریفی هستند . در واقع امری در صورت محال بودن نقیض آن دارای تعریف مشخص و محرزی است . برای مثال ما تعریف مثلث را یک سه ضلعی می دانیم که مجموع زوایای داخلی آن 180 درجه باشد . بنا به همین تعریف نمی توان مثلثی را مهیا کرد که 4 ضلع داشته باشد و مجموع زوایای داخلی آن یا بیش تر یا کمتر از 180 درجه باشد.
ابتدا اثبات شد که این جهان حادث است به جز خداوند که واجب الوجود است . صفت خلق در خداوند با واجب الوجود بودن او همراه است بدین معنا که خداوند خالق است . در این جا آفریننده ی همین تعاریف خداوند است یعنی خداوند ، خود با به وجود آوردن عالم ، این تعاریف را نیز به همراه آن خلق کرده است . و چون کسی که خالق چیزی باشد صلاحیت آن را دارد که در آن تغییر ایجاد کند ، در آن تعاریف تغییر به وجود آورد این خود نشانه ی قادر بودن است .
توجه کنید : اگر تعریف مثلث را بدین گونه عوض کنیم آن گاه چگونه خواهد شد : مثلث چهار ضلعی است که مجموع زوایای داخلی آن کم تر از 180 درجه باشد .
پس اصل قدیر بودن بدان معنا است که خداوند تعاریف را خلق کرده و قادر است آنان را تغییر دهد .
مثالي ساده تر : یک برنامه ریز رایانه را در نظر بگیرید . این فرد می تواند برای رایانه ی خود تعاریف را وارونه جلوه دهد برای مثال تعریف مثلث را برای رایانه ی خود بر خلاف آن چه که در علم هندسه مطرح شده است تعبیه کند و یا درست جلوه دهد . رایانه ی او این امر را محال نمی داند چون بر اساس همان تعاریف مثلث را می شناسد در حالی که اگر تعریفی واقع از یک مثلث به رایانه داده شود ، رایانه آن را محال می داند .
سایت افشا برای این که با تناقض روبرو نشود تعریفی دیگر را از خداوند مطرح کرده است ( البته آن ها مدعی اند که این تعاریف را خداباوران مطرح کرده اند نه آنان !
موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب کاری منطقاً ممکن باشد، الف بتواند ب را انجام دهد.
سایت افشا یک مثال مضحکانه را برای اثبات قدیر نبودن الله بیان کرده است : « آیا خدا میتواند سنگی را بسازد که نتواند آنرا از جا بلند کند؟» ما نیز به همان تعریف تناقضات بسنده می کنیم و این گونه سوال را برایشان مطرح می کنیم :« آیا ممکن است عددی آورد که بزرگ تر از آن وجود نداشته باشد ؟» پس اصولا طرح چنین پرسشی صحیح نیست .سایت افشا پاسخ به این سوال را (بله یا خیر) دانسته است و در یک مطلبی عنوان داشته که بعضی مسائل مانند این مساله جوابشان همین است . ما در جواب می گوییم که خیر .این از این گونه مسائل نیست . مثل این که بگوییم روزها همگی یا زوج اند و یا فرد اما جمعه نه فرد است و نه زوج .
در علوم ریاضی از این گونه مسائل به وفور یافت می شود برای مثال گمان بر این است که تابع یا باید زوج باشد و یا فرد . در صورتی که تابع (هم زوج و هم فرد) وجود دارد و هم تابع (نه زوج و نه فرد) .
یا مثلا سوالات نغز دیگر :« آیا خداوند می تواند بنشیند .(مسلما خیر.) اما کمترین انتظاری که ما از خدا داریم این است که بتواند حداقل هر آنچه ما انجام میدهیم انجام دهد، » خوب در این جا یک مساله مطرح می شود :
این بحث ( که سایت افشا به آن اشاره کرد) شاخه ای از علم جبر و اختیار است که در پست های بعدی به آن اشاره ی مفصل خواهیم کرد .
یک سوال از سایت افشا :
آیا شما می توانید با مادر خود روابط نا مشروع داشته باشید؟ بدیهی است که قادر به انجام آن هستید اما موازین اخلاقی این اجازه را به شما نمی دهد . خوب شما می توانید انواع فسق و فجور ها را انجام دهید اما فردی مومن نمی تواند این اعمال را انجام دهد نه به دلیل آن که قادر نیست ، بلکه موازین اخلاقی و اجتماعی او را در این حال قرار داده است که از انجام آن ها خودداری کند . اکنون سایت افشا دلیل را بر آن نهاده که فرد نمی تواند آن را انجام دهد که این نهایت کوته فکری و سطحی نگری است .
پاسخی دیگر که می توان داد در رابطه با عدم مشابهت خداوند با سایر موجودات است :
بعد از این که در پست های گذشته معنی جسم و جوهر و حادث و قدیم را دانستیم و ثابت شد که اعراض حادث اند و هر آن چه که اعراض حادث اند و هرآنچه که اعراض در آن واقع شوند آن نیز حادث است و ثابت است الله تعالی ازلی است و باید هر آن چه که لازمه ی آفریده هاست از او سلب شود ، پس خدا عَرَض نیست برای این که عرض قائم به ذات خود نیست بلکه محتاج به محلی است که در آن قرار گیرد و اگر خدا عَرَض باشد محتاج به مکانی می شود که در آن قرار گیرد و در نتیجه ممکن الوجودی است متغیر ، زیرا که عرض بر یک حال باقی نمی ماند و اگر عرض باشد محتاج به غیر خود خواهد بود در حالی که ثابت شد الله تعالی واجب الوجود است و واجب الوجود بی نیاز از غیر خود است و نیز جوهر نیست چون جوهر اگرچه فرد نیست اما فضا را اشغال می کند و اشغال فضا از خصوصیات ممکنات است در حالی که خداوند ممکن الوجود نیست . گذشته از این جوهر جزئی از جسم است و جسم حادث است و آن چه جزو حادث باشد ، آن نیز حادث است و همین طور سایر اوصاف که از خصوصیات و نیازمندی های پدیده ها است ، پس این صفات یا بر احتیاج و تغییر دلالت می کنند و یا بر مشخص و تعریف کردن با حد و حدود اجسام .
گفتیم آفریننده ی عالم ازلی است و عقلا محال است که پدیده ای شبیه او باشد پس به صفاتی که پدیده ها دارند متصف نمی شوند از جمله ی این صفات ، تمکن در مکان یا تحیز ( اشغال فضا) و یا واقع شدن در جهتی از جهات است و چون این اوصاف از نشانه های حدوث و امکان هستند ، خداوند منزه از آن هاست .
هم چنین زمان بر خداوند جاری نمی شود بدان معنا که وجودش به زمانی محدود نمی شود و با تغییر زمان تغییر نمی کند .
زمان عبارت است از متغیری که با آن متغیر دیگری شناخته می شود و ابت شد خداوند متعال متجدد و متغیر نیست بلکه ازلی است و ممکن الوجود نیست که ازلی شبیه حادث باشد زیرا آن چه که شبیه حادث باشد آن نیز حادث است . گذشته از این خداوند از ازل بوده در حالی که زمان با او نبوده و بدان نیازی نداشته لذا شایسته ی اوست که بعد از آفریدن زمان نیز بدان نحتاج نباشد زیرا اگر خداوند محتاج به آن باشد لازمه اش دور است ، چون خداوند محتاج زمان می شود و زمان هم محتاج خداوند .
یک توضیح مختصر :
در این گفته که :« خداوند ازلی و ابدی است» تسامحی وجود دارد و این گفته ی دقیقی نیست . از سر ناچاری است که چنین می گوییم . می خواهیم بگوییم که تصور نشود زمانی وجود داشته که خداوند وجود نداشته و بعد در یک مقطع زمانی به وجود آمده است . برای این که چنین شبهه ای به وجود نیاید می گوییم که خدا همیشه بوده است . البته این برای عموم مردم است . اگر مطلب را دقیق تر بگوییم ، اصلا خود این جمله که « خدا ازلی و ابدی است» حرف درستی نیست ، زیرا درباره ی چیزی می توانید بگویید « ازلی و ابدی است » که همیشه بوده و این داخل در ظرف زمان است یعنی موجود زمانی باشد در حالی که خداوند در زمان نیست اگر در زمان باشد محدود در زمان می شود و حال آن که خداوند خالق زمان و مکان است و خارج از زمان و مکان . پس خداوند بر مکان و زمان اشراف دارد یعنی اساسا خداوند در زمان نیست تا به این بحث برسد که بگوییم خدا در تمام زمان هاست . ( مهندس سادات – به نقل از ماهنامه ی آمورشی جوان –آذرماه 77-76 –ص20)
ادامه ی بحث :
پس خداوند متعال شبیه هیچ چیز نیست ، زیرا در چیز اگر در جمیع جهات شبیه به هم باشند لازمه اش که در تمام جهات با هم مساوی باشند و اگر تنها از یک جهت مساوی باشند منحصرا در همان جهت با هم مساویند ، پس مشابهت خداوند با عالم یا از تمام جهات است که لازمه اش این است که عالم قدیمی و ازلی باشد و خالق هم از هر نظر حادث ( صفات هم را دارا شوند) در حالی که در پست های گذشته ثابت کردیم عالم حادث است . و خالق ازلی . و یا این که شباهت آن دو تنها از یک جهت است که لازمه آن مساوات آن دو در همان جهت است و این قول مستلزم آن است که عالم از جهتی قدیم و از جهتی حادث باشد و همین طور خالق ، و حال آن که می دانیم آن چه که از جهتی یا از جهاتی حادث باشد شایسته ی این که خدا باشد نیست ( رجوع کنید به کتاب نثراللالی ص55) این دلیل عقلی عدم مشابهت خداوند با مخلوقات بود اما دلیل نقلی آن آیه 11 سوره ی شوری است « لیس کمثله شی ء و هو سمیع البصیر» « و چیزی شبیه و مثل او نیست و او شنوا و بیناست»
استاد سید سابق در کتاب ارزشمند خود با نام عقاید اسلامی در رابطه با ذات پردوردگار توضیح می دهد:
«عقل نمي تواند ذات پروردگار را درك و آن را شناسايي نمايد؛ چون خداوند در ظرف ادراك ما نمي گنجد و انسان هم ابزار ادراك ذات حق را در اختيار ندارد .
عقل بشري هر چند به نيروي ادراك و انديشه، زكاوت و هوشياري مجهز باشد؛ باز هم از شناخت حقيقت اشياء كاملاً عاجز و ناتوان است .
بشر از شناخت نفس خويش، كه هميشه از معضلات علم و فلسفه بوده، عاجز و از شناخت حقيقت نور ناتوان است. در حالي كه نور روشن ترين و آشكار ترين اشياء طبيعت است.
او از شناخت حقيقت ماده و ذرات تشكيل دهنده ي آن نا توان است؛ در حالي كه ماده نزديكترين شئ به انسان و محيط پيرامون اوست .
عقل پيوسته در مقابل اين همه حقايق هستي و طبيعت درمانده و نا توان است و چيزي در چنته خود ندارد.
ستاره شناس مشهور (كامي فلامريون) در اثر خود به نام (القوي الطبيعيه المجهول) مي گويد: ما مي توانيم بيانديشيم ولي خود انديشيدن چيست؟ كسي نمي تواند به اين سؤال پاسخ قانع كننده اي بدهد. و يا ما مي توانيم راه برويم؛ ولي فعاليت عضلاني چيست؟ كسي پاسخ آن را نمي داند. مي دانم كه اراده و تمام ويژگيهاي نفسانيم غير مادي است و هر موقعي كه اراده كنم تا آرنجم را به حركت در آورم مي دانم كه اين اراده ام است كه آن را مي جنباند. حال مي خواهم بدانم كه اين عمل چگونه انجام مي شود؟ آن دلال و واسطه اي كه به نيروي عقلاني در توليد محصول مادي كمك مي كند چيست ؟
كسي را نمي يابم كه بتواند به اين سؤالات پاسخ بدهد و به من بگويد كه: مويرگهاي چشم چگونه تصوير اشياء را به عقل منتقل مي كنند؟ واصولاً عقل چگونه آن را درك مي كند؟ پايگاهش كجاست؟ و ذات فعاليت مخ چيست ؟
آقايان! به من پاسخ دهيد (منظور ملحدان)... ولي كافي است!! آري من مي توانم سالها اين سؤالات را از شما بپرسم و تئوريسين هاي بزرگ شما هم نتوانند به كوچكترين سؤال من پاسخ دهند. بنا بر اين وقتي كه عقل از ادراك نفس، نور، ماده و اشياء پيدا و نا پيداي هستي، عاجز و نا توان است؛ چگونه مي تواند به كنه ذات پروردگار بي مانند پي ببرد و آن را شناسايي كند؟ !
ذات پروردگار ما فوق ادراك و انديشه و عقول انساني است، خداوند بزرگ مي فرمايد:
(لا تدركه الأبصار وهو يدرك الأبصار وهو اللطيف الخبير) _ (انعام: 103)
"چشمها (كنه ذات) او را در نمي يابند و او چشمها را در مي يابد و او دقيق و از همه آگاه است".
عجز و ناتواني عقل از ادراك حقيقت اشياء، دليل بر موجود نبودن آنها نيست. اينكه عقل نمي تواند حقيقت اشيائي چون: نور، روح، ذره و ماده و غيره را درك كند، دليل بر اين نيست كه اينها وجود خارجي ندارند و همين طور هم وقتي كه انسان ?ادراك حقيقت ذات پروردگار ناتوان است به اين معني نيست كه ديگر وجود ندارد؛ بلكه موجود حقيقت تنها اوست .
وجود پروردگار متعال در حكم بديهيات اوليه و مسلمات عقلي است و تنها افراد ناسازگار و بد عنق به آوردن دليل نياز دارند. مانند افراد نابيناي كه در روز روشن خواستار بيان دليل بر وجود خورشيد باشند. با اين وصف ما براي كشف حقيقت و يافتن راه درست به آوردن دلايلي چند در اين خصوص اقدام مي كنيم.»
سایت افشا در تعریفی دیگر قدرت خداوند را چنین تعریف کرده است :
موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب کاری منطقاً ممکن باشد و ب در تناقض با ذات موجود الف نباشد، الف بتواند ب را انجام دهد.
این تعریف کاملا غلط است . چه بسا اموری که با ذات انسان ها در تناقض بوده است اما انجام شده است . برای مثال یک انسان نمی تواند بدن خود را تا 180 درجه از پشت خم کند طوری که پشت سرش به پشت پایش برسد .چون با ذات او مخالف است . اما بسیارند انسان هایی که این نمونه اعمال را انجام داده اند .
پس اگر یک کار منطقا غیرممکن توسط فردی انجام شود ، آن فعل از این پس غیر منطقی نخواهد بود(این یکی از سفسطه های نادرست در علم منطق است)
برای مثال آوردن یک تخت پادشاهی ( بدون آن که وسیله ای مانند وسایل امروزی برای حمل آن موجود باشد ) کاری منطقا غیر ممکن است و با ذات آدمی در تناقض است اما محقق شد پس نتیجه بگیریم که کار منطقا ممکن است و با ذات انسان مخالفتی ندارد . این استدلال کاملا غلط است چون هنوز هم کاری به مانند آن رخ نداده است که ما آن را منطقی بدانیم . و یا سخن گفتن با طیور فعلی کاملا غیر ممکن ، غیر منطقی و محال است و اصولا مخالف ذات انسان اما انجام شد . ولی این سوال مطرح می شود که چرا هنوز غیرمنطقی اند؟
سوال ساده تر : یک ساعت را در نظر بگیرید که فقط می تواند ساعت را نمایش دهد و این در ذات اوست پس ما می توانیم نتیجه بگیریم که ساعت ، قدیر مطلق است چون کاری را که در ذاتش است و منطقی را انجام داده . این نشان دهنده ی غیر واقع و نا صحیح بودن این تعریف است .
سایت افشا نیز خود ابتدا این تعاریف ( ساختگی توسط خود را ) مطرح کرده و سپس به نقض آن می پردازد . هیچ یک از خداباوران چنین تعاریف ( جدید التعریف ) را مطرح نکرده اند . اکنون سایت افشا این تعاریف را به خداباوران نسبت می دهد که این امر کاری ناشایست و غیر انسانی می باشد چون از ترور یک شخصیت و یک اندیشه سخن به میان می آید .
در ادامه نیز این سایت تعاریف متعدد و گوناگون و پیچیده را از قدرت خداوند بیان کرده و سپس آن ها را نقض کرده است .این سایت تعاریف متعدد و گاها متناقض با یکدیگر ، که آنان را به عالمان خداباور نسبت می دهد تعریف کرده است از این تعاریف می توان به تعاریف متعلق به دکتر ریچارد سوینبرن ، جورج ماورودز ، تالیافرو ژرومه جلمن و... اشاره کرد که در عین پیچیدگی بسیار هم متناقض اند ( اما سایت افشا فرض را بر این گرفته است که این تعاریف در حال تکمیل است)
ما در این جا تعریفی کاملا ساده و کاملا درست را از فرد قدیر بیان کردیم . وآن به شرح زیر است :
« اصل قدیر بودن بدان معنا است که خداوند تعاریف را خلق کرده و قادر است آنان را تغییر دهد و یا در آن تعاریف تصرف کند ( البته در همه ی جهات)»
بدان معنا که مشمول همه ی تعاریف باشد نه یک تعریف خاص و مورد نظر .
برای مثال شایسته نیست یک کامپیوتر را قادر مطلق بنامیم چون کامپیوتر اصلی به نام غرور را در خود تعریف نکرده اما چنین تعریفی وجود دارد . پس ابتدا خلق تمام عالم سپس خلق این تعاریف همراه با آن
اما نکته ی مهم و نتیجه گیری پایانی که در سایت افشا به آن اشاره شده است :
تکامل یافتن تعریف قدیر در طول تاریخ و در دوران معاصر باید برای هر فرد هوشیار نشان دهد که انسانها چگونه در طول تاریخ خدایان را ساخته و تکامل میدهند و هرچه زمان میگذرد تعاریف انسانها از خدا پیچیده تر میشوند و این موجود ذهنی هر روز و هر روز از حوزه فعالیت و قدرتش کاسته میشود و به موجودی حقیر و حقیر تر میشود تبدیل میشود.
این یکی از نتیجه گیری های نغز در سایت افشاست ( البته از این گونه نتیجه گیری ها به وفور در این سایت یافت می شود)
یک مثال ساده برای نقض این نتیجه گیری :
ارسطو تعریف عالم را ( که یک تعریف ساده و ابتدایی بود ) برای مردم بیان کرد . ابتدا عالم را به شکل یک دایره می دانست که خورشید در مرکز آن قرار دارد . سپس بر پایه ی همین فرضیه تعاریف گوناگونی از ستارگان و گردش آنان ! و دیگر مسائل پدید آورد . پس از گذشت سال ها این نظریه روز به روز تکامل می یافت . دانشمندان بسیاری نظریه های خود را مطرح کردند . هرچند هیچ کدام عین واقعیت نبود اما از تعریف ارسطو کاملا منطقی تر و بهتر به نظر می رسید . تا این که گالیله نظریه ی خود را اعلام کرد و با توجه به شواهد پذیرفته شد . خوب بنده در این جا نتیجه گیری می کنم : که این جهان چقدر حقیر و پوچ است که هر روز تعریفی دیگر بر آن داده می شود!! این جهان خود کامل است ، این حقارت درک و فهم ماست که نمی توانیم حقیقت آن را دریابیم .
نتیجه گیری وقتی بدین گونه مضحکانه و بچه گانه باشد انتظاری بیش از این از بقیه کلام نمی رود
و من الله توفیق
بسم الله الرحمن الرحيم
اين هم يكى ديگر از شبهه هاى كسى كه مى خواهد قرآن و سنت را بر عليه هم معرفى نمايد:
صحیح بخاری ادعا میکند که جبرئیل 600 بال داشت (جلد چهارم بخش 54 شماره 455) در حالی که قرآن در (سوره 35 آیه 1) میگوید فرشتگان 2، 3 یا 4 بال دارند.
در اين خلقت ( بالهاى فراوان براى ملائكه اش ) هر چقدر خواهد مى افزايد .
آيا خداوند فرموده كه بيشتر از ۴ بال نخواهد آفريد؟!
دوباره ديده ها را بگشاييد و عقل را زينت قرار دهيد تا سخن خالق را درك كنيد.
البته تذكرى نيز بايد به حق جويان بدهم و آنهم اينكه براى ما مسلمانان قرآن سخنان الله تعالى مى باشد كه حفظش مورد ضمانت الهى ست .
و اما احاديث و روايات در صورتى مورد قبول خواهند بود كه تعارض و مخالفت با كلام الله نداشته باشد.
زيرا خداوند فرستاده ى خودش را براى ابلاغ كتابش مأمور مى كرده نه براى مخالفت و الغاى آن!
اينست كه فرستاده ى الهى هميشه سخنش مترادف و موافق با سخنان وحى ( كتاب آسمانى ) مى باشد.
روايات و احاديث سخنانى ست كه توسط ناقلان آن به فرستاده ى خدا يا ياران رسول الله نسبت داده شده و ما بايستى بعد از بررسى آنها در صورت موافقتش با قرآن ، آنها را قبول و الا رد كنيم.
وفقنا الله لنصرة دينه و كتابه ...
بسم الله الرحمن الرحیم
در سایت افشا ( که معلوم نیست چه آیینی برای خود برگزیدند ) مطالبی چند در رابطه با اثبات عدم وجود خدا آورده شده است که به چندی از آنان اشاراتی خواهیم داشت :
« براهین منطقی اثبات عدم وجود خدا براهینی هستند که بدون نیاز به دنیای خارجی مطرح میشوند، این براهین تلاش میکنند ثابت کنند وجود خدا با مفاهیم مشخص و اثبات شده دیگری در تناقض است و بنابر این خدا نمیتواند وجود داشته باشد. بعبارت دیگر، این براهین اثبات میکنند که وجود خدا با وجود خود او در تناقض است، و چون این تناقض در ویژگیها و صفات خدا وجود دارد، وجود خدا زیر سوال میرود، همچنین محال بودن افعالی که به خدا نسبت داده میشود دال بری عدم وجود وی است. » سپس در ادامه آورده است :
« براهین شهودی اثبات عدم وجود خدا براهینی هستند که با واسطه قرار دادن مفاهیم شهودی تلاش میکنند نشان دهند، وجود نداشتن خدا منطقی تر از وجود داشتن است. بعبارت دیگر این مفاهیم نشان میدهند وجود داشتن خدا در تناقض با وجود جهان است. این براهین نشان میدهند خدا نمیتواند وجود داشته باشد چون وجود وی با جهان هستی و کائنات و مسائل و چیزهای درون آنها در تناقض است.»
خوب چون اصلا وجود این سایت و مطالب آن در این دو جمله و نقض وجود خدا مطرح شده است و خلاصه ی این سایت در این دو پاراگراف نهفته است لازم می بینم قبل از پرداختن به جزییات ، این مساله را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم .
ابتدا سرفصل عناوینی که مطرح می کنم را برای شما ذکر می کنم سپس به تجزیه و تحلیل هر کدام می پردازیم امیدواریم پروردگار ما را یاری فرمایند که جز حق نگوییم :
1) حادث بودن عالم
2) اثبات وجود خدا
3) طبیعت گرایان یا وجودیون
4) برهان واجب الوجود بودن الله تعالی
5) دلایل وحدانیت خداوند
1) حادث بودن عالم
اختلاف نظر ما در فلاسفه در حادث بودن قرآن در چیست؟
ما به حادث بودن عالم و حشر اجسام و امکان از هم گسستن آسمان ها و به هم پیوستن اجرای آن ها معتقدیم و منکر دوام حرکت افلاکیم . و فلاسفه به ازلی بودن عالم و عدم حشر اجسام معتقدند و اصول هندسی بسیاری را اثبات می کنند (برای این که بسیاری از اصول هندسی مبتنی بر اثبات کم متصل ( مانند سطح و خط) است و کم متصل هم وابسته بر اثبات ماده است) تا حرکت افلاک را که به نظر آنان ازلی است و بر آن اصول بنا نهند ، به طوری که اساس حرکت افلاک میتنی بر اثبات دایره بودن آن هاست ، پس نه آغاز و نه پایانی دارند ، و از هم گسستن آسمان ها و التیام آن ها را نمی پذیرند.
اثبات حادث بودن عالم وابسته است به اثبات حادث بودن اعیان و اعراض که عالم از آن ها درست شده است و اثبات حادث بودن اعیان نیز موجب بحث از اثبات جوهر و مرکب بودن جسم می شود که ما آن را در دو مبحث بیان می کنیم :
مبحث اول :
مبحث اول : اثبات جوهر فرد ( ذره ای که قابل قسمت و تجزیه نیست)
فلاسفه به هیولی که لفظی یونانی است و به معنی اصل و ماده است معتقد اند . و گویند که هیولی قدیم ( ازلی) است . گفته اند : ماده ی اجسام همراه با خداوند ازلی است جز این که ازلی بودن خداوند ، مقدم بر ماده است به همان گونه که علت بر معلول مقدم است . ( از نظر فیلسوفان تقدم و تاخر خدا به عالم ، تقدم ذاتی است نه زمانی ( بین خدا و عالم فاصله ی زمانی وجود ندارد بلکه همیشه با هم بوده اند) مانند تقدم 1 بر 2 ، یا تقدم حرکت انگشت بر انگشتر یا تقدم علت بر معلول یا تقدم شخص بر سایه ی خود . تهافت الفلاسفه – امام محمد غزالی ترجمه ی دکتر علی اصغر حلبی ص76) از آن جا که گویند « ماده ، اصل عالم است و ازلی است و عالم صورت ماده است و خالی بودن ماده از صورت است ، غیر ممکن است ، همان طور که جدا شدن صورت از ماده نا ممکن است ، پس به گمان آنان ماده ازلی است و تغییر در ماده به سبب تغییر اعراض و صورت هاست .
دلایل ازلی بودن عالم در نزد فلاسفه
گفته اند اگر هیولی « ماده » ازلی نباشد باید حادث باشد ، در این صورت ( برای ایجاد) نیاز به ماده ی دیگری دارد برای این که معتقد اند که هرحادثی مسبوق دیگری بر ماده ی دیگری است . و این موجب تسلسل می شود و تسلسل ( معنای لغوی تسلسل این است که اموری به دنبال هم زنجیر وار ، واقع شوند خواه حلقه های این زنجیر متناهی یا نا متناهی . ولی معنای اصطلاحی آن مخصوص اموری است که از یک طرف و یا از هردو طرف نا متناهی باشند . آموزش فلسفه جلد دوم – ص 79 – محمد تقی مصباح یزدی) نیز محال است .پس ازلی بودن ماده ی اجسام که عالم از آن درست شده است ثابت می شود ، زیرا آن چه که از چیزی ازلی ساخته شود آن هم ازلی است .
اهل حق جوهر فرد را اثبات کرده اند
متکلمین برای این که بتوانند برای جهان که از اجسام تشکیل شده است مبدئی اثبات کنند جوهر فرد را که جزیی است تجزیه نا پذیر ، مطرح کرده اند تا بتوان اجسام را تا آن جا که دیگر قابل تجزیه نباشند تقسیم نمود و به این صورت به تسلسلی که ( عقلا ) از آن پرهیز می شود خاتمه داد .، واین ذره ی تجزیه نا پذیر ، خود حادث است زیرا ثابت شد فضا را اشغال می کند و هرچیزی که جایی از فضا را اشغال کند حادث است و حادث به وجود احداث کننده و فاعل مختار وابسته است ،
دلایل اثبات جوهر فرد
1- اگر کره ی حقیقی ( که ساده ترین شکل است و دارای زاویه نیست) بر سطحی حقیقی نهاده شود ، ناگذیر تماس کره با سطح در یک جزیی است که غیر قابل تقسیم است ، چون اگر با دو جزء از سطح تماس پیدا کند تشکیل خط می دهد و بنا بر این کره ای حقیقی بر سطح حقیقی نخواهد بود .
2- باید هر عینی ( جسمی ) تقسیم شود به جزئی که تقسیم پذیر نیست چون اگر تا بی نهایت تقسیم شود – آن طور که ادعا می کنند – در این صورت یک دانه خردل کوچک تر از یک کوه نخواهد بود برای این که هر دو ، تا بی نهایت تقسیم می شوند ، در حالی که بزرگی و کوچکی اشیاء به زیادی و کمی اجزای آن هاست ، و داشتن جزء ، فقط در شیی ء متناهی ( پایان پذیر ) قابل تصور است . وقتی که وجود جوهر فرد ثابت شد آن چه را که فلاسفه از وجود هیولی و صورت ، اثبات کرده اند منتفی می شود و با منتفی شدن آن دو ، آن چه را که اثبات و بیان کرده اند از بین می رود که عبارت اند از :
الف : اعتقادشان به ازلی بودن ماده ی عالم . زیرا آنان به دلیل تسلسل ، حدوث عالم را رد کرده اند و با اثبات جوهر فرد تسلسل قطع می شود
ب: : اعتقادشان به عدم حشر اجساد . زیرا اگر جسم ازلی باشد پس از بین نمی رود ، لذا به اعتقاد آنان انسان بعد از مرگ باقی است جز این که صورتش به حسب اعراضی که پیش می آید تغییر می کند . و با اثبات جوهر فرد قبول تجزیه ای که منتهی به فنا می شود اثبات می گردد .
ج : و اعتقادشان به عدم جدا شدن و به هم پیوستن اجزا آسمان ها . چون اعتقاد به از هم گسستن و به هم پیوستن آسمان ها مستلزم متناهی بودن عالم و تجزیه پذیری آن است . و چون اثبات شد آنان قابل تجزیه اند پس مانعی برای از هم جدا شدن و به هم پیوستن اجزاء آسمان ها باقی نمی ماند . و تمام آن چه را که فلاسفه گفته اند از جمله اموری هستند که هدفشان نفی فایده ی وعد وعید و آمدن پیامبران است به دلیل فنا نا پذیری جهان و ( این اعتقاد) نیز منجر به تکذیب پیامبران می شود .
مبحث دوم :
تعریف جسم :
متکلمین در ترکیب جسم اختلاف نظر دارند اشاعره معتقد اند که جسم از دو جوهر ترکیب شده اند ، و معتزله گویند که جسم دارای سه بعد است : طول عرض عمق . علت آن این است ، که اصل ، همان جزئی است که تجزیه نمی شود و آن را ( نقطه ) نامیده اند ، و هرگاه جزء دیگری با آن ترکیب شود طول درست می شود که آن را (خط ( به این شکل_____ )) نامیده اند ، و اگر از طرف دیگر ، خط دیگری با آن ترکیب شود ( سطح ) درست می شود ،سپس اگر از بالا و پایین به هم وصل شود عمق درست می شود که آن را ( جسم ) گویند .
از این تعریف می فهمیم که جسم به سطح منتهی می شود و سطح به خط ، و خط به جوهر . و این ترکیب دلالت بر حادث بودن جسم می کند و با وجود این ، جسم متحیز است ( فضا را اشغال می کند) و هرچه که متحیز باشد حادث است . ( چون فضا و مکان خود حادث اند و آن چه که نیازمند به حادث باشد آن نیز حادث است)
بعد از این توضیح می گوییم :
روشن شد که اعیان یا مرکب اند مانند اجسام و یا غیر مرکبند مانند جوهر . ( نگفتیم جوهر ، گفتیم مانند جوهر . چون غیر مرکب ، منحصر به جوهر نیست بلکه شامل نفوس مجرد و عقول نیز می شود و این بنا به رای فلاسفه است اما متکلمین معتقد به نفوس مجرد نیستند و غیر مرکب را فقط همان جوهر می دانند ) و هرکدام از آن ها ( جسم و جوهر) متحیز اند و هرچه متحیز باشد حادث است ، به خاطر وابستگی اعراض به تحیز ، زیرا اعراض تابع مکان موضع خود اند و اعراض هم حادث اند به دلیل مشاهده ی تغییرات آن ها مثل حرکت ، بعد از سکون و روشنایی بعد از تاریکی و سیاهی ، بعد از سفیدی و ... . بنا بر این آن چه که وابسته به حادث باشد خود نیز حادث است و هرگاه که ثابت شد اعیان و اعراضی که جهان از آن ها ساخته شده است حادث اند ثابت می شود که عالم نیز حادث اند چون آن چه که از حادث درست می شود آن نیز حادث است .
تمام آن چه که بیان شد دلیل عقلی است بر حادث بودن عالم
اما دلیل نقلی بر حادث بودن عالم : ( دلایل نقلی به عنوان برهان برای کسی است که به قرآن و سنت ایمان دارد نه برای کسی که منکر آن هاست لذا دلایل نقلی را فعلا بیان نمی کنیم)
2) اثبات وجود خدا
وقتی که برایمان ثابت شد که عالم حادث است لا جرم به آفریننده ای نیازمند است ، و باید که این آفریننده خود موجود باشد و لازم است که وجودش واجب باشد نه ممکن .( از نظر عقلی وضعیت موجود از دو حال خارج نیست . یا ذاتا وجود دارد یعنی برای وجود محتاج به غیر خود نیست که آن را ( واجب) گویند و یا برای آن که وجود یابد محتاج به غیر خود است که ان را ( ممکن ) گویند .) و این اقتضا می کند که دو موضوع را اثبات کنیم :
الف : وجود آفریننده برای عالم
ب : واجب الوجود بودن آفریننده ، نه ممکن الوجود بودن او
برهان وجود الله تعالی
الف ) دلایل عقلی
ب ) دلایل نقلی
از دلایل عقلی سه دلیل را بیان می کنیم . ( گویند عربی بیابانگرد در دوره ی جهالیت چنین بر وجود خداوند استدلال کرده بود: بچه شتر دلالت بر وجود شتر می کند و رد پا دلالت بر رونده ، پس بدان که آسمان دارای برج ها و زمین دارای راه ها و گردنه ها بر وجود خدایی سمیع و بصیر دلالت می کند)
1 ) ثابت شد که این عالم ، حادث و ممکن الوجود است . و ممکن الوجود آن است که ( برای وجود یافتن نیازمند به غیر خود است و نیز ) وجود و عدمش بدون برتری نسبت به هم مساوی اند مانند نسبت دو کفه ی ترازو با یکدیگر ، و حال آن که ما به چشم خود می بینیم که جهان وجود دارد پس باید برای برتری یافتن وجودش بر عدمش مرجحی ( ترجیح دهنده ) وجود داشته باشد در غیر این صورت لازمه ی آن یا ترجیح بدون مرجح است یا وجود آن عامل ترجح و برتری است .
اما اولی ( ترجیح بدون مرجح) محال است برای آن که مساوی بودن ( دو چیز ) و ترجیح ( یکی بر دیگری ) بدون مرجح ، ضد هم اند و دو ضد با هم قابل جمع نیستند .
اما دومی ( وجود خود عالم مرجح باشد) آن نیز باطل است زیرا لازمه ی آن این است که به وجود آورنده ی مرجح ( آن چه وجودش برتری یافته و به وجود آمده است ) خود شئ باشد و ( از طرفی )لازم است که به وجود آورنده مقدم بر وجود آمده باشد ( علت مقدم بر معلول باشد) و این موجب تقدیم شئ بر نفس خود می شود و آن نیز باطل است ، و همچنین لازمه ی آن وابسته بودن وجود شئ بر نفس خود است که این نیز موجب دَور می شود و دَور هم باطل است (دَور عبارت است از این که علتی معلول معلول خود باشد یعنی یک موجود نسبت به دیگری هم علت باشد و هم معلول و این محال است زیرا هر موجودی از آن جهت که علت و موثر در پیدایش موجود دیگری است ممکن نیست در همان جهت ، معلول و محتاج به آن باشد پس محال است که علت ، چیزی را به معلول بدهد در حالی که برای داشتن همان چیز محتاج به معلول باشد . آموزش فلسفه – محمد تقی مصباح یزدی جلد دوم ص 78)
2 ) برهان تسلسل
لازم است که این ممکنات به نهایت و پایانی ختم شوند و اگر نه لازمه ی آن تسلسل باطل است ، این را برهان تسلسل نامند .
علت آن این است که اگر سلسله ی ممکنات تا بی نهایت ادامه یابد برای این که ایجاد شوند به علت مستقلی که خود به علت دیگری محتاج نیست نیاز دارد و لازم است که آن علت مستقل غیر از ممکنات باشد ؛ زیرا ممکن نیست که از خود ممکنات باشد . به خاطر این که اگر خود ممکنات یا بعضی از آنان به وجود آورنده ی خود باشند لازمه اش تقدم شیی ء بر خود شیی ء ، و یا تقدم بعضی از اجزاء شیی ء بر شییء است که امری است محال.
3 ) برهان تطبیق
برهان تطبیق ، برهانی است که وجود نهایتی اولیه را برای ممکنات ثابت می کند .
یعنی به نهایتی خاتم می شوند که از جنس ممکنات نیست .
کیفیت این برهان چنین است که :
یک سلسله ی نا متناهی از ممکنات را در نظر می گیریم و برای آخرین معلولی که علت دیگری نیست توقف می کنیم .( بر چنین معلولی توقف می شود تا سلسله ی نا متناهی از یک سو متناهی شود ، چون مقایسه ی دو سلسله نا متناهی خارج از قدرت بشر است . ) سپس یک سلسله ی دیگری از ممکنات را در نظر می گیریم به طوری که آن نیز در آخرین معلول با اختلاف یک حلقه کم تر از سلسله ی اولی باشد .
بعد از این سلسله ی ناقص در برابر معلول اول دو به دو در مقابل هم قرار می دهیم ، در این حال یکی از دو امر زیر لازم می آید :
یا هریک از حلقه های سلسله ی اول در مقابل سلسله ی دوم قرار می گیرد یا چنین نخواهد شد. اگر هریک از حلقه های دو سلسله در برابر هم قرار گیرند لازمه ی آن این است که سلسله ی ناقص ( دومی ) به اندازه ی سلسله ی اولی که بیش تر است باشد – زیرا فرض بر این است که هر دو سلسله از یک طرف نا متناهی اند – و مساوی بودن ناقص با آن که بیش تر است محال است بنابراین باید به تناهی برسد تا ناقص بودن سلسله ی ناقص در پایان دو سلسله معلوم شود.
و اگر تقابل حاصل نشود ( حلقه های دو سلسله در مقابل هم به طور مساوی قرار نگیرند ) لازمه اش این است که در سلسله ی اولی حلقه ای باشد که در دومی نیست ؛ زیرا که دومی ناقص است و در این صورت لازم است که سلسله ی دومی در تقابل با اولی قطع شده و خاتمه یابد .
و تناهی سلسله ی دوم مستلزم تناهی سلسله ی اول است ، برای این که ما فرض کردیم سلسله ی اول با مقداری متناهی که همان یک حلقه بود افزون بر دومی است و آن چه که با مقدار متناهی ، افزون بر متناهی ( دیگری) باشد آن نیز متناهی است . ( لازم به یادآوری است که فلاسفه ی تسلسلی را محال می دانند که دارای دو شرط اساسی باشد : یکی آن که بین حلقه های سلسله ، ترتیب حقیقی وجود داشته باشد و هر کدام واقعا بر دیگری مترتب باشد نه به حسب قرارداد و اعتبار ، و دیگر آن که : همه ی حلقه ها در یک زمان موجود باشند نه این که یکی از بین برود و دیگری به دنبال آن به وجود آید ، از این رو حوادث غیر متناهی در طول زمان را ذاتا محال نمی دانند ) بنابراین باید ممکنات به پدیدآورنده ای که از جنس آنان نباشد ختم شوند وگرنه موجب تسلسل یا دَور می شوند که هردو محال و باطل اند
4 ) وجود این عالم با این نظام مرتب و توازن استوار ، اگر چنان چه به طور تصادفی و یا طبیعی و خود به خود به وجود آمده باشند مسلما به این شکل منظم نمی بود و توازن و حرکت آن دچار اختلال می شد . و اگر چنان چه گردش ( منظم ) آن طبیعی و ذاتی بود ، می بایستی امکان می داشت ببینیم که مثلا کشتی یا ماشینی بدون راننده و به شکل موزون و مرتب حرکت کند. همان گونه که عالم از آغاز وجود تا کنون در حرکت بوده است در حالی که این کار میسر نیست ، پس باید هر چیزی از ممکنات جهت دهنده و حرکت دهنده ای داشته باشد .( علکرد وسایل رایانه ای که به صورت خودکار انجام می گیرد خارج از این استدلال نیست زیرا این توان را سازنده در رایانه تعبیه کرده اند )
ب ) دلایل نقلی
دلایل نقلی ( همان گونه که قبلا هم عرض شد) به عنوان برهان برای کسانی است که به قرآن و سنت ایمان دارند و چون سایت مورد نظر ما به این دو معتقد نیست لذا ما فعلا بررسی آن را به زمانی دیگر موکول می کنیم)
3 ) طبیعت گرایان یا وجودیون
اینان وجود الله تعالی را انکار می کنند و ادعا می کنند که اشیا را طبیعت به وجود آورده است زیرا فقط به امور مادی که به وسیله ی حواس درک می شوند اعتقاد دارند .
پاسخ به آن ها این است که :
1 ) طبیعت برای این که بتواند به وجود آورنده ی این کائنات باشد باید دارای صفات زیر باشد :
الف ) قادر باشد . چون اگر طبیعت عاجز باشد نمی تواند اشیائی را به وجود آورد که در میان آن ها بدون شک چیزهایی هستند که از قدرت برخوردارند ، زیرا ( عقلا) محال است که عاجز به وجود آورنده ی قادر باشد .
ب ) عالم باشد . به علت این که جاهل نمی تواند به وجود آورنده ی عالمی ( چون انسان ) باشد .
ج ) زنده باشد . برای این که غیر زنده نمی تواند زنده را بیافریند . و همچنین سایر صفاتی که خالق داشته باشد .
پس اگر به وجود چنین صفاتی در طبیعت اعتراف کردند ، می گوییم این که شما می گویید همان خداوند است و ما آن را الله می نامیم نه طبیعت . و اگر به چنین صفاتی اعتراف نکردند می گوییم طبیعت عاجز و جاهل و بی اراده و بی هدف چگونه موجوداتی را به وجود می آورد که قادر و عالم و با اراده و هدف دارند؟!
2 ) این که ادعا می کنند جز به آن چه که دیده یا حس می شود به چیزی اعتقاد ندارند و به آن پایبند نیستند ، زیرا اگر این ادعا درست است پس چرا به جاذبه ی زمین و جریان الکتریسیته در سیم های برق و میکروب هایی که پزشکان اعلام می کنند و آن ها را نمی بینند و با میکروسکوپ هم دیده نمی شوند و همچنین به وجود عقل و شعور در انسان معتقد اند؟! چون تمام این امور از جمله چیزهایی هستند که به آن ها اعتقاد کامل دارند در حالی که هیچ کدام محسوس نیستند ، و از این قبیل موجودات غیر محسوس که فقط آثارشان قابل حس اند فراوانند و با این حال مورد اعتقاد همگان اند ، پس باید که ایمان به خداوند نیز از این قبیل امور باشد
3 ) اگر حقیقت امر همان گونه است که می گویند و به مادیات ایمان دارند ، پس چرا از دشنام و ناسزا بیش تر از زدن تازیانه ناراحت می شوند . زیرا اولی غیر مجرد و دومی مادی است و فرض بر آن است که فقط از زدن تازیانه ناراحت شوند نه از دشنام و ناسزا مادامی که فقط به وجود و تاثیر مادیات معتقد اند !! گذشته از این آن ها معتقد اند که به وجود آورنده ی عالم ، طبیعت اشیاء است و طبیعت هم امری معنوی است نه مادی که به وسیله ی حواس درک شود پس همان طور که به وجود طبیعت و سرشت اشیاء که امری غیر محسوس است معتقد اند شایسته و سزاوار است که به وجود خالق نامحسوس نیز ایمان آورند ، گرچه در تیر رس حواس نباشد .
4 ) برهان واجب الوجود بودن الله تعالی
الله موجود است و موجود یا وجودش واجب است یا ممکن ، و اگر وجود الله واجب نباشد پس ممکن است و اگر ممکن باشد از جمله این عالم است که ممکن الوجود بودن آن برایمان ثابت شد . و هرگاه از جمله این عالم باشد قابلیت آن را ندارند که به وجودآورنده ی کائنات باشد برای آن که خالق آغاز گر عالم است و آغازگر باید مقدم بر آن چه آغاز شده باشد بنابراین درست نیست که آغازگر عالم خود عالم باشد ، زیرا لازمه آن این است که اولا وجود شییء قبل از خود شییء باشد ثانیا علت خود نیز باشد ، و این هردو محال است
و همچنین درست نیست که آغازگر عالم جزئی از خود عالم باشد چون بعضی از اجزاء شییء مقدم بر کل آن نمی شود ، برای آن که جزئی که مقدم شده است علت کل آن نمی شود ، زیرا جزئی که مقدم شده است علت کلی می شود که خود ، جزء آ ن است و در این صورت لازم می گردد که خود شییء علت خود باشد و در نتیجه به وجود آورنده ی عالم باید واجب الوجود باشد نه ممکن الوجود ( برخی سوال می کنند : اگر هرچیزی سازنده ای دارد پس سازنده ی خدا کیست ؟! در بحث های گذشته اشاره شد که موجود از نظر عقلی واجب است یا ممکن و گفتیم که واجب آن است که ذاتا وجود دارد و نیازمند به علتی خارج از خود نیست . و ممکن آن است که برای وجود نیازمند به غیر خود است . عقل هم با بررسی ویژگی های پدیده ها حکم می کند که این امور ممکن الوجود اند چون زمانی نبوده اند و زمانی هم نخواهند بود و مدام در حال تغییر و تحول اند به طوری که گاهی صفات عالی دارند و زمانی صفات پست . بنابراین کسانی که چنین سوالی می کنند توجه نکرده اند که قاعده ( هرچیزی سازنده ای دارد) مربوط به پدیده ها و ممکنات است زیرا چیزی که واجب الوجود بود ، سوال از سازنده ی آن بی مورد و نادرست است .
حال این سوال را از ماتریالیست ها ( ماده پرستان ) می پرسیم که سازنده ی ماده کیست؟ یا باید بگویند ماده ازلی است و برای وجود نیازمند به غیر خود نیست که این همان جوابی است که دین داران درباره ی خداوند می دهند ، و یا باید بگویند چیز دیگری ماده را آفریده است ، که باز می پرسیم چه کسی یا چه چیزی سازنده ی ماده را آفرید ؟! ملاحظه می کنید این سوال و جواب تا بی نهایت ادامه می یابد بدون این که فایده ی عقلانی و علمی در بر داشته باشد .
بنابراین خدا پرستان و ماده پرستان در یک اصل مشترک اند و آن اصل این است که جهان دارای مبدا و آغازگری است که همیشه بوده و همیشه خواهد بود و برای وجود ، نیازی به دیگری ندارد اما با این تفاوت که اهل ایمان گویند این مبدا صفاتی چون علم و قدرت و اراده و حکمت و ... دارد ولی ماده پرستان می گویند این مبدا کر و کور و بی اراده و جاهل و ... است !!
5 ) وحدانیت خداوند
شرح اجمالی :
به وجود آورنده ی عالم باید در ذات و صفات و افعال یکی باشد .
1 ) یگانگی ذات : یعنی به وجود آورنده ی عالم دارای اجزا و اعضا نیست چون اجزاء و اعضا از ویژگی پدیده هاست .
2) یگانگی صفات : یعنی به وجود آورنده ی عالم دارای چند قدرت یا چند اراده و علم نیست .و هیچ احدی صفتی چون صفت او ، یا قدرتی چون قدرت او و یا اراده ای چون اراده ی او را ندارد ...
3) یگانگی افعال : یعنی در ایجاد عالم خدای دیگری با او مشارکت نکرده و فرزند و همسری ندارد که کمک حال او باشد . بر خلاف ثنویه که اعتقاد به دو خدا دارند ، یکی خدای خیر (یزدان) و دیگری خدای شر (اهرمن) یعنی ابلیس. و گفته شده : خدای اول نور است و خدای دوم ظلمت
و بر خلاف بعضی از مسیحیان که می گویند به وجود آورنده ی عالم یکی از سه اقنوم (اصل) است که عبارت اند از: ذات و علم وحیات . و برخی هم گویند عبارت است از اب (یعنی خدا) و ابن (یعنی عیسی) و ام یعنی (مریم) ( و نیز گفته شده عبارتند از اب و ابن و روح القدس(جبرییل)) و بر خلاف طبیعیون که معتقد اد به وجود آورنده ی عالم ، زحل ، مشتری ، مریخ ، خورشید ، زهره و عطارد و ماه اند ( نثر اللالی ص 12)
دلایل وحدانیت خداوند :
1 ) دلیل عقلی : دلیلی است مشهور که علمای علم کلام آن را برهان تمانع گویند یعنی با هم مخالت و ستیزه کردن .و آن دلیل این است که به وجود آورنده ی عالم خدایی است یگانه . زیرا اگر به وجود آورنده ی عالم دو خدا باشد چیزی از ممکنات (به خاطر تعارض آن دو) به وجود نمی آید .
توضیح آن که اگر دو خدا وجود داشته باشد چیزی به وجود نمی آید برای این که یا بر انجام فعلی ممکن ، متحد می شوند یا دچار اختلاف می گردند . مثلا در ایجاد زید : اگر بر ایجاد او متحد شدند ، یا او را با هم به وجود می آورند و این مستلزم وجود دو موثر درایجاد یک چیز است ، و استراک و همیاری آن دو دلیل بر عدم امکان اقدام یکی از آن دو به تنهایی است پس در این صورت هردو عاجزند و عاجز لایق خدایی نیست و با این که او را به نوبت خلق می کنند که در این صورت لازم می آید که یکی از آن دو بعضی از او را و دیگری بقیه ی او را بسازد باز این مستلزم عجز آن هاست ، چون وقتی که قدرت یکی از آن دو بر ایجاد بعضی از زید تعلق گرفت مانع تعلق قدرت دیگری می شود و در حالی که دیگری نمی تواند مخالفت کند و این هم عجز است و این فرض بر هر یک از آنان متصور است . ولازمه ی آن عاجر بودن هر دوی آن هاست و اگر در ایجاد یا عدم ایجاد او اختلاف داشته باشند :
به این گونه که یکی از آن دو بخواهد او را ایجاد کند و دیگری نخواهد پس یا اراده ی هردو تحقق می یابد - که این محال است - زیرا مستلزم جمع دو ضد است ( بود و نبود ی یک چیز در آن واحد از جهت واحد قابل جمع نیست ) و با این که یکی از آن دو اراده ی خود را اجرا می کند و لازمه ی آن ناتوانی دیگری است که نتوانسته اراده ی خود را به اجرا در آورد و هم چنین نشانه ی عجز آن یکی است که اراده اش را اجرا کرده است برای این که او هم مثل و شبیه اولی است و شبیه عاجز ، عاجز است .
گذشته از این باید که این کائنات متعدد ، فقط به واحدی ختم شود چون اصل در معدودات (یک) است نه متعدد . (زیرا هر مجموعه ای از (یک) شروع می شود)
2) دلیل نقلی :(و بنا به دلیلی که قبلا هم عرض شد آن را بیان نمی کنیم و به زمانی دیگر موکول می نماییم)
در پایان از تمامی برادرانی که مرا در تهیه ی این مقاله یاری کردند کمال سپاس و تشکر دارم
همچنین ازآقایان احسان یوسفوند و بهرام سنجابی یه خاطر کمک در تسریع تایپ مقاله نهایت تشکر را دارم
و من الله توفیق
وقتی قرآن در مورد باردار شدن مریم و میلاد مسیح در (سوره 3 آیه 42 و 45) راجع به چندین فرشته صحبت میکند اما در (سوره 19 آیه 17-21) تنها از یک فرشته صحبت میکند. چرا؟
جواب :
خداوند در سوره ى آل عمران ، براى ما نمايى را نشان مى دهد در حاليكه مريم در حال نماز مى بوده است .
او در اينجا يكبار توسط ملائكه خوانده مى شود و خبرى غير عادى ( باردار شدن او ) را به او رساندند و او از سوى خداوند ، امر به نماز و تسليم در برابر امر خداوند شد و همچنين به او بشارتى داده شد كه خداوند او را از ميان زنان جهان انتخاب فرموده و او را پاك گردانيده و با اين پاكى ، مادر فرزندى خواهد شد كه در دنيا و آخرت آبرومند و از نزديكان به خدا بوده و در كودكى سخن خواهد گفت.
وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاء الْعَالَمِينَ (42)
يَا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي وَارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ (43)
إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهًا فِي الدُّنْيَا
وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ (45)
وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَمِنَ الصَّالِحِينَ (46)
قَالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ قَالَ كَذَلِكِ اللّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاء إِذَا قَضَى أَمْرًا
فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ (47)
آل عمران
در بار اول خبر از امرى ست در آينده ( باردارى مريم ) و اينكه اگر خداوند اراده كند به آن مى گويد : بشو و آن امر مى شود .
واما در سوره ى مريم، از مكانى معين سخن آورده كه آن مكان در قسمت شرقى شهر بوده و بدور از مردم و پوشيده بود :
در اين مكان جبريل أمين بر زمين نازل شد و پيغام خداوند را بار ديگر به او رساند.
پس در اين مكان مشخص ( مكاناً شرقيا ) ، ملائكه اى مشخص ( جبريل أمين ) ، بر مريم عذراء عليها السلام ، آمد تا به او خبر بزرگ آسمان را براى بار دوم به او تأكيد كرده و نزديك شدن آن را برساند .
اين خبر غير عادى ( باردار شدن مريم طاهره ) دو بار بر مريم آورده شده تا يقين حاصل كند كه امر خداوند بر او نزديك است.
بار اول ، در مرحله ى آماده سازى مريم به عنوان يك عبادت كار تسليم به امر خدا .
بار دوم براى ابلاغ و اطلاع به نزديك شدن وقت آن .
وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَانًا شَرْقِيًّا (16)
فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا (17)
قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلَامًا زَكِيًّا (19)
قَالَ كَذَلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِّنَّا وَكَانَ أَمْرًا مَّقْضِيًّا (21)
سوره مريم
در بار آخر ، خبر از اينست كه آن امر تمام شده است ( بسيار نزديك )
و اينست كه شبهه ى كسانى كه قرآن را مورد استهزاء قرار مى دهند ، فقط نشانه ى جهل آنان به قرآن و لغت قرآن است و بس!
إن شاءالله تعالى ادامه خواهيم داد ...
مقدمه ای بر وبلاگ رد افشا
زمانی که بشر در اوج خشونت به سر می برد ، خون جز با خون شسته نمی شد ، درد های مزمن به پیکره ی انسانیت حمله آورده بودند ، آفتاب به اکراه می تابید ، و بیداد و تعصب های کور داد مردمان را در آورده بود ، در روزگاری که مرداب جمود فکری هر تحرکی را می بلعید و هیچ دست آویزی برای نجات نبود ، هدیه ی مبارک اسلام در تف داغ سرزمین زنده به گورها طلوع کرد و اسلام واحه ای برای آرامش آلام فرزندان آدم شد .
پیامبر میعوث شد تا آیه های مهر را در گوش نا مهربان نا مردمان بخواند و معجزه ی آن گرایش فوج فوج انسان ها از خستگی و تیرگی بود که به حبل خدای چنگ زنند و مسیر رستگاری را تا امروز به ما برسانند .
گرچه ابوجهل و ابولهب نیز همراه این جنبش بزرگ چنان خسی در دریای اسلام فرو غلتیدند اما نوادگان آنان هنوز هم در گوشه و کنار جهان به زعم خودشان تیشه به ریشه ی اسلام می زنند و زهی خیال باطل که لوح محفوظ پروردگار به هیچ خدعه ای خدشه نمی پذیرد و تا دمیدن صور اسرافیل جاودانه خواهد ماند .
در کنار آیات کریمه ی قرآن از طرف معاندان نیز آیاتی شیطانی ساخته شد که هرگز در برابر معجزه و کرامت قرآن رنگ نپذیرفت و چون کفی بر آب محو و نا پیدا گشت . اگر چه ریشه ی این حقد و حسد به فرقان ، امروز در دنیای متجدد نیز جان گرفته است اما چون ما مسلح به این هدیه ی خداوند هستیم هرگز آنانی که بر طبل « ما هم می توانیم » می کوبند محلی از اعراب نداشته و اقتضای زمانه مدتی جلوه گری کرده و سپس خاموش و خاکستر می شوند . تاریخ به یاد دارد که عبدالمطلب در زمان حمله ی ابرهه فرمود : « این خانه را خدایی است پس او نیز خانه اش را حفظ کند » و چنین شد
اکنون ما هم به پاس بشارت خدای بر حفظ قرآن ، آن را به صاحبش می سپازیم و به وز وز خرمگسانی چند آشفته نمی شویم که راه برای خدعه بسیار است و به زودی طبلشان چون حرف های خالیشان نابود می سازد و زمانه ی نیرنگ مسیری بسیار کوتاه است اما بار به منزل نرسیده ایست که ممکن است چند صباحی چون آتش گون برخیزد و سپس فرو افتد
داعیه ی هماوردی بسیار ضعیف و سست است آن چنان که ما و خوانندگان را جز به نیشخندی وادار نکرد البته اگر ارزش پوزخندی هم داشته باشد . پس این گوی و این میدان . تا هر بی کرانی که دلتان می خواهد بتازید و بدانید ما در مقابلتان ایستاده ایم و می ایستیم و خواهیم ایستاد و بدانید که طبیعت نیز به خرمگس محتاج است و به زودی تعفن این گنداب غرقتان خواهد کرد زیرا این وعده ی قرآن است که خانه ی عنکبوتی شما سخت سست بنیان است .

